وقتی برام تولد میگیرن خوشحال میشم

اما...

وقتی میبینم عدد روی کیک نسبت به سال بازیابد شده دلم خیلی میگیره...

کاش دیگه تولدم نشه...



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 21:10 | نويسنده : امیر |
اگه خدا یک ساعت گناه کردنو آزاد میگذاشت!!!!

چه گناهی میکردی؟؟؟؟!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 12:30 | نويسنده : امیر |

سخته که دیگران نه میذارن تا ته حرفت تموم شه،

نه راجع به حرفی که زدی فکر می کنن،

فقط سعی میکنن تا 2 برابر واکنش نشون بدن تا از حرفی که میخوای بزنی پشیمون شی!



تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 16:57 | نويسنده : امیر |

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس میشه،

اما همیشه دلش واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی.



تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 16:45 | نويسنده : امیر |
روزی یک جغد به نظاره دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 14:1 | نويسنده : امیر |

از دیگران بپرسید یک شب چند روز میگذرد؟؟!

مطمئن باشید کسانی که به شما میخندن آدم های تنهایی نیستند!!!



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 15:10 | نويسنده : امیر |

تابلو،نقاش را ثروتمند کرد.

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد.

و هنوز سرهمان چهارراه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود..



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 22:53 | نويسنده : امیر |
میدونی چرا لای انگشتای دستت فاصلست؟؟!

چون اون فاصله ها باید با انگشتای دست کسی که دوست داری پر بشه!!



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 22:43 | نويسنده : امیر |

تمام صندلی های پارک دونفرس.....

ه ه ه.......

بیخیال به درخت تکیه میدم....



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 21:12 | نويسنده : امیر |
یه وقتایی انقدر دلتنگش میشی که دوست داری هرجور شده ببینیش......

حتی با شده دیگری.....



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 21:6 | نويسنده : امیر |